Saturday, January 27, 2007

غريق

تازه ميفهمم چرا هيچوقت روم دست بلند نکرد، سرم داد نکشيد، حتی وقتی داد ميزدم، صداش از من آرومتر بود
هميشه فکر می کردم عاشق کارش ِ چه ميدونستم همين کار باعث نابوديش ميشه و به اينجا می کشوندش
آروم آروم روحشو خورد و تند تند برای خودش جا باز کرد. الانم طمعکارانه ميخواد جسمشم نابود کنه
.....يه موزيسين، يه نقاش، يه بازيگر، هنرمند، نه يه
گوشهاش بايد پر بود از آواز، نغمه، نوا، نه فريادِ گلوله های سربی
دستاش بايد رنگين کمون رو لمس ميکرد ، نه خون قرمزِ عزيزاش
چشماش بايد درختای سرو رو می ديد نه چوبه های دار
بايد عطر خاک صحنه رو استشمام ميکرد، نه بوی جنازه های متعفن
.
.
.
ِ..... ِِبايد روح لطِفش اينجا بود نه اسيردستای کثيف

3 Comments:

Anonymous Anonymous said...

.../ ... /

2:50 PM  
Anonymous Anonymous said...

آره هیچ وقتم نمیفهمیم
حسرتش میمونه و بس

5:06 PM  
Anonymous Anonymous said...

to chi?

12:29 AM  

Post a Comment

<< Home